دلی شبآنه
یه چیزی داره گلومو فشار میده و هی میخواد خفم کنه، اذیت میکنه، نمیزاره راحت باشم، نمیزاره حالم خوب باشه؛
نمیزاره از ته دلم بخندم و شاد باشم مثل خیلی از ادمای دورم، نمیدونم چجوری باید خودمو نجات بدم، ولی گاهی وقتا هم که سعی میکنم خوب باشم و به چیزی فکر نکنم یهو میاد و خرخره منو میگیره و اون نیمه تاریک وجودم میاد بالا و تا میتونه خاطرات بد رو یادآوری میکنه و با اون خاطرات منو آزار میده، دلتنگی میاد سراغم، دلتنگ آدمایی میشم که رفتن اما من هنوزم دوسشون دارم، دلتنگ آدمایی که دلمو شکستن؛
اونایی که وقتی نیازشون داشتم نبودن، اما حالم خوبه ولی وقتی تنها میشم با رودخونه ای که از اشکام ساختم.
من دلم نمیخواست تنها باشم؛
مجبور شدم، یعنی مجبورم کردن
میدونی به من زیاد ضربه زدن
دیگه از آدما ترسیدم؛ هرکی هم میومد سمتم ترس داشتم که بهم ضربه بزنه
چون چشمم ترسیده بود برا همین نه به خودم نه به کسی فرصت ندادم
میتونستم واقعی با یکی بسازم ولی قبل از اینکه چیزی بسازم به من فقط خراب هارو نشون دادن
کاش بتونم بدون ترس عشقو نشون یکی بدم
کاش بتونم از این تنهایی ، از این چهار چوب ، از این حال بد دربیام و با یکی راحت و بدون ترس حرف بزنم.